تبلیغات
درد دلی با معبود
درد دلی با معبود
تنها معبودم بشنو صدای دلتنگیم را
شنبه 3 مهر 1389 :: نویسنده : جوجو

سلام دوستای خوبم

دیگه وقت خوندن غزل خداحافظی رسیده

شاید بعضیاتون ازم ناراحت بشین که چرا نیومدم و ازتون  خداحافظی نکردم ولی حقیقت اینه که دلشو نداشتم . خداحافظی از همتون برام سخته ولی چه میشه کرد

من دیگه میرم شاید یه روزی روزگاری دوباره اومدم اون موقعی که همتون فراموشم کردین اون موقعی که زهرا برای همه ی شما مرده اما مطمئن باشین خاطرات شما برای همیشه تو ذهن من حک شده و فراموشتون نمیکنم

داداش یاسین بهت قول داده بودم این بار که بیام حتما به وبلاگت میام و برای تمام مطالبت نظر میزارم اما باور کن که حال روحیم بدتر از این حرفاس

آقامجتبی تو یه مدته گذشته بدجور شما رو از خودم رنجوندم باز هم ازتون عذر می خوام  بزارین به حساب حال روحیم

داداش احمد ، بچه مثبت ، جناب شکیب ، آبجی الهام ، پاییز 88، سرباز صفر دلم برای آپ های قشنگتون تنگ میشه

بزارین آخرین متن درد دل با معبودم رو براتون بزارم

خدای مهربونم

ای که مهربون تر از تو ، وسیع تر از تو ، عظیم تر از تو ، لطیف تر از تو تو جهان هستی وجود نداره

حال که این نامه رو برات مینویسم مرا میبینی و از دل پر آهم باخبری چرا چیزهایی را که میدانی باز هم برایت بازگو میکنم و به قلم می اورم را نمیدانم فقط میدانم با اینکار آرام میگیرم بغض سنگینی که گلویم را رها نمیسازد میشکند و من در تک تک قطرات اشکم تجلی نورامید تو را میبینم

پس بگذار بگویم و بنویسم بگذار بگویم که چقدر از وجودت شادمانم

بگذار برایت بگویم که اگر تمام عمر به بهترین نحو هم سپاست را بگویم باز کم است

پروردگار من ای خالق یگانه ی من دل پر آهم دلی که همه شکستندش را به تو میسپارم تنهای تنها به تو چرا که تو تنها کسی هستی که هرگز به من پشت نکردی هرچه توبه شکستم باز قبولم کردی هرچه کفر گفتم باز دست نوازشت را بر سرم کشیدی

پروردگار عظیم من بگذار خود را غرق در تو حس کنم بگذار نوازشهایت را بیش از پیش احساس کنم

خداوندا تنهاتر از خود زیاد دیده ام اما فکر میکردم دل تنها تر از دل من وجود ندارد . حال مدت  کمیست به این حقیقت پی برده ام  که وقتی که تو را دارم تنهایی معنایی ندارد

شکسته ام چون از تو دور بوده ام و حال غمین و ناللانم از این دوری

پروردگارا دست های بی رمقم را بگیر که غم بر دلم به شادی بدل شود پروردگارا دوستانم قلبم را ندانسته و دانسته شکستند به هرکه تکیه کردم پشتم را خالی کرد حتی کسی برای رسیدن به تو دستهای بی جانم را نگرفت

پروردگارا خودت دستهای آلوده ام را بگیر و خودت پاکم کن

خدای مهربان من ،کسانی که قلب کوچم را شکستند بخشیدم  پس تو نیز مرا برای این دوری ببخشا و کمکم کن که این دوری را به پایان برم

پروردگارا دل من گویا آنقدر شکسته که ترمیم شدنی نیست اما میدانم که تو اگر بخواهی میتوانی ،پس کمکم کن ،دل تکه تکه ام را مرهم باش

 

 





نوع مطلب : عمومی، درد دل، 
برچسب ها :
سه شنبه 23 شهریور 1389 :: نویسنده : جوجو





نوع مطلب : سیاسی، تصاویر، 
برچسب ها :
سه شنبه 23 شهریور 1389 :: نویسنده : جوجو



ادامه مطلب


نوع مطلب : تصاویر، 
برچسب ها :
شنبه 6 شهریور 1389 :: نویسنده : جوجو

سلام  دوستان

ممنون که به دعوت بنده بعد عمری تشریف مبارکتون رو آوردین اینجا و کلیک رنجه فرمودین

متوجه شدم گویا کسی از طرف بنده برای شما پیامی گذاشته یا ... نمی دونم فقط می خوام حقیقت رو بدونم

چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

کی از طرف ن به شما حرفی زده؟

حقیقت پشت ابر نمیمونه و هرطور شده من میفهمم خوشحال میشم تو این راه کمکم کنید

یازهرا





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
جمعه 5 شهریور 1389 :: نویسنده : جوجو

چقدرر دلم تنگه برات

اروندکنار

طلائیه

شلمچه

دوکوهه

چقدر دلم تنگه برای عطرتون

برای خاکتون

برای تمام آرامشی که فقط پیش شما پیدا کردم

.........

شهدا بازم منو می طلبین؟

.

.

.

.

دلم خیلی گرفته

 





نوع مطلب : شهید عشق، درد دل، 
برچسب ها :
پنجشنبه 4 شهریور 1389 :: نویسنده : مهدی

" خدا چراغی به او داد "


عرفان نظر آهاری

http://www.nooronar.com/




روز قسمت بود، خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید؛ هر چه که باشد شما را خواهم داد.

سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است.


و هر که آمد چیزی خواست

یکی بالی برای پریدن

و دیگری پایی برای دویدن

یکی جثه ای بزرگ خواست

و آن یکی چشمانی تیز

یکی دریا را انتخاب کرد

و یکی آسمان را


در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم! نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .


خدا گفت: آن نوری که با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .


و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست؛

زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .


هزاران سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است.




كاش یادمان نرود اگر نوبت ما رسید از او جز او نخواهیم و نجوییم و نگیریم 




نوع مطلب : در انتظار باران، مذهبی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 4 شهریور 1389 :: نویسنده : جوجو

 

جبرئیل میاد بشارت فرج میده

آقا ، پاشو

میاد کجا؟

میاد مکه

پشت به کعبه میزند

صدایی میزند که صدای دلروباشه عالم می فهمد

الا یا اهل العالم اناالمهدی

(من عاشق این کیلیپم )

 

آقا جون

آقا جونم

کی میای؟

کی میشه بشنویم اون صدای دلروباتو

کی میشه عید ما شروع شه با بانگ اناالمهدیت؟

آقاجان

آقا

بیا

بیا که دلها بدجور گرفته از فراغ

آقا جان

بیا که کشورای فقیر زیر چکمه ی ستمگرا له شدن

آقا جان بیا و ببین که حتی مردم کشور اسلامیت چطور میگن :(( نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران))

آقا جان مگه پدرت علی (ع) نبود که غذا رو از سفره خودش برداشت و به مرد فقیری داد که در خونشو زده بود

حالا ما شیعه ایم؟

حالا ما شیعه ی شما و پدرتونیم؟

اقای من بیا که دنیا شده یکپارچه تجمل گرایی

شده یکپارچه تو نخور تا من بخورم

شده من می خورم تو نگاه کن

شده باج دادن به کشورای ثروتمند

شده توهین به اسلام

آقا بیا ، بیا تا شاید یکم خجالت بکشیم از خودمون

از به اصطلاح حجابمون

از به اصطلاح نمازمون

از به اصطلاح روزه مون

آقا ، اقای من بیا

بیا ای غروب تمام دلتنگیها

غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب این همه غربت

چرا نمی آیی ؟

 





نوع مطلب : در انتظار باران، 
برچسب ها :
یکشنبه 31 مرداد 1389 :: نویسنده : جوجو

 

 

پرده، اندكی‌ كنار رفت‌ و هزار راز روی‌ زمین‌ ریخت. رازی‌ به‌ اسم‌ درخت، رازی‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازی‌ به‌ اسم‌ انسان. رازی‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ می‌دانی.
و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد. و آدمی این سوی پرده ماند با بهتی عظیم به نام زندگی، كه هر سنگ ریزه اش به رازی آغشته بود و از هر لحظه ای رازی می چكید.

در این سوی رازناك پرده، آدمیان سه دسته شدند.
گروهی گفتند: هرگز رازی نبوده، هرگز رازی نیست و رازها را نادیده انگاشتند و پشت به راز و زندگی زیستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت. ..

و گروهی دیگر گفتند: رازی هست، اما عقل و توان نیز هست. ما رازها را می گشاییم؛ و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگی را بگشایند. خدا گفت: توفیق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهید گرفت. اما بترسید كه درگشودن همان راز نخستین وابمانید.

و گروه سوم اما، سرمایه ای جز حیرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازی است و در دل هر راز، رازی. جهان راز است و تو رازی و ما راز. تو بگو كه چه باید كرد و چگونه باید رفت.

خدا گفت: نام شما را مؤ من می گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهید. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابه لای رازها عبور داد و در هر عبور رازی گشوده شد. ..

و روزی فرشته ای در دفتر خود نوشت: زندگی به پایان رسید.

و نام گروه نخست از دفتر آدمیان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولین واماند. و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستی رازناك به سلامت گذشتند.

 





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 27 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی

تکه ای از کیک...


گاهی اوقات از خودمان می پرسیم:
انجام چه اشتباهی باعث شده که مستحق چنین شرایطی شوم؟

چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزها برای من اتفاق بیافتد؟


در این مورد تعبیری را بخوانید:


دختری به مادرش می گوید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود؟

شاید او در امتحان ریاضی رد شده!

در همین احوال نامزدش هم او را رها کرده...


در اوقاتی چنین غمناک یک مادر خوب دقیقا می داند چه چیز دخترش را دلخوش می کند...

”من یه کیک خوشمزه درست می کنم“

مادر دخترش را در آغوش می کشد و او را به آشپزخانه می برد در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.

در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند، و دخترش مقابل او نشسته، مادر می پرسد:

- عزیزم یه تکه کیک می خوای؟
- آره مامان! تو که حتما می دونی من چقدر کیک دوست دارم!


- بسیار خوب، مقداری از روغن کیک بخور.
دختر با تعجب جواب می ده: چی؟ نه ابدا!


- نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟
در مقابل این حرف مادر، دختر جواب می ده: شوخی می کنین؟


- یه کم آرد؟
- نه مامان مریض می شم!


مادر جواب داد:
همه اینا نپخته هستن و طعم بدی دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده کنی، اونوقت یه کیک خوشمزه رو درست می کنن.


خدا هم همین طور عمل می کند!

هنگامی که ما از خودمان می پرسیم:

چرا او ما را در چنین شرایط سختی قرار داده، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی، کجا و چه چیزی را به ما می بخشد.

فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم.

نیازی نیست ما در عوامل و موقعیتهایی که هنوز خامند فرو برویم.

به خدا اعتماد کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند، ببینیم.


خدا ما را خیلی دوست دارد...

او هر بهار گل ها را برای ما می فرستد

او هر صبح طلوع خورشید را می سازد...

و هر وقت شما نیاز به حرف زدن داشتید او برای شنیدن آنجاست   

او می تواند در هر جایی از جهان زندگی کند

اما او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده...



کیک بزرگی داشته باشید! نوش جان!!





نوع مطلب : در انتظار باران، درد دل، 
برچسب ها :
دوشنبه 25 مرداد 1389 :: نویسنده : جوجو

 نجوا با خدا

 دلی
 یا دلبری؟
 یا جان
 و یا جانان؟
 نمی دانم

 همه هستی تویی،
 فی الجمله،
 این و آن نمی دانم

 یکی دل داشتم پرخون،
 شد آن هم از کفم بیرون
 کجا افتاد آن مجنون،
 در این دوران؟
 نمی دانم

 اگر مقصود تو جان است،
 رخ بنما و جان بستان
 وگر قصد دگر داری
 من این و آن نمی دانم

 مرا با تست پیمانی،
 تو با من کرده ای عهدی
 شکستی عهد یا هستی بر آن پیمان؟
 نمی دانم

 چه بی روزی کسم،
 یا رب،
 که از وصل تو محرومم

 چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان؟
 نمی دانم
 نمی یابم
 ترا
 در دل،
 نه در عالم،
 نه در گیتی
 کجا جویم ترا آخر،
 من حیران؟
 نمی دانم

 عجب تر آنکه می بینم جمال تو عیان،
 لیکن نمی دانم چه می بینم من نادان؟
 نمی دانم
 همی دانم که روز و شب جهان
 روشن بروی تست
 ولیکن آفتابی یا مه تابان؟
 .
 .
 .
 نمی دانم





نوع مطلب : درد دل، شعر، 
برچسب ها :

سلام دوستان

فرا رسیدن ماه ضیافت الهی رو به همتون تبریک میگم

امیدوارم نماز ، روزه هاتون مورد قبول درگاه حق تعالی قرار بگیره

من و داداش مهدی رو هم از دعاهای خیرتون بی نصیب نزارید مخصوصا موقع افطار

ای باباااااااااااااا  ینی از یه دعای سفارشی هم برا دوستاتون دریغ میکنید!

همتونو به خدای بزرگ می سپارم

یاحق





نوع مطلب : مذهبی، عمومی، 
برچسب ها :
دوشنبه 18 مرداد 1389 :: نویسنده : جوجو
و حال این منم سرگردان برای رسیدن به آرامشی در پناه تو
فقط تو
خدایا فقط تو
فقط تو
خداجونم
فقط تو
خدایا دلم گرفته!
خدایا دلم برات تنگه!
خدایا پس کجایی؟




نوع مطلب : درد دل، مذهبی، 
برچسب ها :
پنجشنبه 14 مرداد 1389 :: نویسنده : مهدی
لخته خون-سکته
چهارمین نشانه سکته نیز مشخص شد:
زبان


هیچ گاه این سه حرف را فراموش نکنید: لحد


نشانه های سکته:

شخصی در جشن کباب پزی سکندری خورد و به زمین افتاد. اما به دوستانش که پیشنهاد کردند به اورژانس زنگ بزنند گفت حالش خوب است و فقط به خاطر اینکه به کفشهای جدیدش عادت ندارد پایش به سنگ فرش گیر کرده. آنها به او کمک کردند تا بلند شده و یک بشقاب غذای دیگر برای خود بکشد.

این شخص با اینکه کمی هول شده بود ولی تا آخر آن بعدازظهر خود را سرگرم کرد.

همان شب همسر او تماس گرفت و به همه اطلاع داد که او را به بیمارستان منتقل کرده اند و وی ساعت 6 بعد ازظهر فوت کرده است. او در جشن دچار حمله شده بود و اگر اطرافیانش نشانه های حمله را تشخیص داده بودند شاید جین اکنون با ما بود.


گاهی حمله منجر به فوت افراد نمی شود اما  آنها در شرایطی بدتر از مرگ مجبور به ادامه زندگی می شوند.



خواندن این متن تنها یک دقیقه از زمان شما را خواهد گرفت...

یک متخصص اعصاب اعلام کرده است که اگر شخصی را که دچار حمله شده در 3 ساعت به بیمارستان منتقل کنند می توان عوارض ناشی از حمله  را به طور کامل از بین برد. بله به طور کامل!!

وی می گوید روش شناسایی حمله  و رساندن بیمار به درمانهای پزشکی در کمتر از 3 ساعت به شناسایی علایم آن بستگی دارد:



شناسایی علایم سکته:

در برخی موارد شناسایی علایم سکته کار بسیار سختی است.

 متاسفانه نا آگاهی افراد می تواند منجر به فاجعه  ای جبران ناپذیر شود. سکته می تواند باعث مرگ یا آسیب مغزی فرد گردد و این در حالیست که اطرافیان شخص حتی متوجه علایم سکته نشده اند.

پزشکان اعلام کرده اند که اطرافیان قربانی می توانند تنها با پرسیدن سه سوال ساده متوجه علایم سکته شوند


ل: از شخص بخواهید تا لبخند بزند.

ح: از شخص بخواهید که حرف بزند یا یک جمله ساده را به درستی ادا کند.( مثلا: امروز هوا آفتابی است)

د: از وی بخواهید هر دو دستش را بلند کند.


اگر فرد در انجام هر کدام از موارد زیر مشکل داشت، در اسرع وقت با اورژانس تماس گرفته و علایم را برای امدادگران توضیح دهید.


و اما نشانه دیگری از سکته: از وی بخواهید زبان خود را بیرون بیاورد.

اگر زبان وی به راست یا چپ متمایل شده بود، بدانید که شخص دچار حمله شده است.


یک متخصص قلب می گوید اگر هر کس این ایمیل را دریافت می کند آن را به 10 نفر دیگر بفرستد می توان امیدوار بود که حداقل جان یک انسان نجات یابد.





نوع مطلب : علمی، 
برچسب ها :
چهارشنبه 13 مرداد 1389 :: نویسنده : جوجو

سلام خداجونم

ببخشید یه سوال داشتم

خدا تو چه رنگی هستی؟

آخه خیلیا میگن تو بی رنگی خیلیا میگن تمام رنگهای دنیا رو میشه تو عشق تو پیدا کرد خیلیام میگن اینا هردو در آخر یکین ولی نمیدونم چطور!

خدا بالاخره تو چه رنگی هستی؟

خدا گفت: عزیزکم تو دوست داری من چه رنگی باشم؟

گفتم : من؟ چی بگم؟! نمیدونم

خدا گفت: به درونت برگرد و ببین دوست داری منو چطور ببینی؟

گفتم : قرمز آخه پرجنب و جوشه نه نه سفید آخه آرامش بخشه ، نه ببخشید سبز آخه سبز ینی نشاط ینی خرمی خوب نه زرد آخه یه جور خاصیه وای خدا نمیدونم همه ی رنگا قشنگن شایدم اصلا بی رنگ آخه تو بی رنگی صداقت هست

خدا فقط سکوت کرده بود و لبخند میزد بعد گفت: دوست داری همه ی اینا رو تو من ببینی؟

گفتم : خوب معلومه ، آخه تو تنها کسی هستی که همیشه با منی تو تنها کسی هستی که هیچ وقت تنهام نمیزاری نه ببخشید اینا که همش ینی خودخواهی راستش .... راستش دوست دارم همه ی اینا رو داشته باشی چون دوستت دارم ، دوستت دارم خداجون

وقتی به دور و برم و به نجوای درونم گوش کردم به یاد آوردم بسم الرب النور اره خودش بود خدای نور

گفتم خدا: دوست دارم به رنگ نور باشی نور نامرئی همون نوری که هم بی رنگه و هم همه ی رنگا توش هستن بعد گفتم هرچند که تو خدای نوری پس از اون زیباتری پس عظیم تری پس .... گفتم نه خدا نه دوست دارم خودت باشی همیشه تو درون من همون رنگی که هستی آره همون رنگی که من توی همه چیز پیداش میکنم

خدا تو زیبایی به هر رنگی که باشی تو بی همتایی

خدا جونم تو خوش رنگی خییییییییییییلی خوش رنگ خوش رنگ تر از تموم رنگهای تو دنیا

 

زهرا

5/5/1389

همدان





نوع مطلب : مذهبی، درد دل، 
برچسب ها :
دوشنبه 11 مرداد 1389 :: نویسنده : جوجو

بچه که بودم با خود میگفتم تو کیستی؟

خدا؟

خدا؟

خدا یعنی چه؟

از فکر کردن به تو هراس داشتم

هرشب درحالی می خوابیدم که سعی فراموش کردن عظمتت را داشتم تا بتوانم راحت با تو سخن بگویم

که نترسم از آن همه عظمت

نترسم از حرف زدن با تو

که استرس حرف زدن با تو را نداشته باشم

هرچند که چه حس زیبایی داشت ترس از تو

چه حس زیبایی بود وقتی با تو سخن میگفتم

آنقدر فروتن

اما حال من بی مقدار گویا آنقدر ازتو دور افتاده ام که دیگر عظمتت را درک نمیکنم

هرچه به تو فکر میکنم حس کودکیهایم در من تجلی نمیابد

هرچه سعی میکنم عظمتت را حس کنم نمیتوانم

گویا آنقدر به دنیا و نشانه های رحمت و عظمتت عادت کرده ام

آنقدر برایم عادی شده اند که دیگر توان دیدنت را ندارم

دیگر نمیتوانم تو را در نعماتت ببینم

وقتی که می خوابم برعکس کودکیهایم سعی در به یاد آوردن عظمتت دارم

تا شاید تو را در خود بیابم

 .....اما

    اما.....
 
  خدای من خدای عظیم من

دلم برای درکت تنگ است

دلم برای دیدنت

 ......برای   

 برای......

 برای لمست تنگ است

میگویند فضانوردان بیش از تمامی انسانها فروتن اند

می گویند وقتی عظمت جهان هستی را میبینند ذوب میشوند

درتو در عظمتت در خلقتت در توانت

خدای من

تو که از رگ گردن به من نزدیکتری

رگ گردن؟

نه از آن هم نزدیکتر

می دانم

میدانم که تو چقدر به من نزدیکی

تو ضربان قلب منی

 ......یا

 .......یا

نمیدانم شاید از آن هم نزدیکتر

تا آنجا که دیگر بشر توان فهمش را ندارد

......اما

اما من

پس من چه

تو که انقدر به من نزدیکی چرا من انقدر دور از تو ام؟

گویا در دورترین نقطه ی ممکنه از تو ام

 .......گویا با این که در تو ذوب شده ام اما

چگونه به زبان آورم؟

چگونه بگویم که از دوریت می سوزم؟

چگونه بگویم با تمام نزدیکیم باز ازتو دورم

خدای من

خدای عظیم من

دلم برایت تنگ است

آنقدر تنگ که توان به قلم کشیدنش را ندارم

آنقدر تنگ که......

خدای من دستان بی روح مرا بگیر

تو خود می دانی که این روزها جز هم صحبتیه با تو دیگر هیچ کس را نمی خواهم

توخود می دانی که چقدر دلم می خواهد با تو سخن بگویم

 چقدر دلم می خواهد اما نمی دانم چرا همیشه فرار میکنم از هم صحبتیه با تو؟

چرا آنقدر خجالت زده ام برای صحبت با تو؟

پروردگار مهربان من

ای یگانه معبود

مرا دریاب

مرا دریاب که جز تو آرزویی در دل ندارم

جزتو هیچ آرزویی ندارم

خدای مهربانم

دوستت دارم
......
 
دوستت دارم
.......

دوستت دارم

.......

 

زهرا

5/5/1389

همدان





نوع مطلب : درد دل، مذهبی، 
برچسب ها :


( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

سلام
خوش اومدین
من زهرا یه نوجوون ایرونی

***********************
الا بذکرالله تطمئن القلوب

***********************
خدا جون دوستت دارم
تو تنها کسی هستی که تنهایم نگذاشتی
پروردگار من حتی لحظه ای مرا به حال خود وامگذار

***********************
مدیر وبلاگ : جوجو
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
چقدر از تنهاییاتو خدا پر کرده؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :